bookmark

معنی در

در

بالفتح باب خانه،و كلمۀ ظرف،و درۀ كوه،و درنده،و امر بدريدن،و ازين در،يعنى ازين قسم و ازين نوع،و يكدر يعنى بكمرتبه،و يكبار،عبد الواسع گويد: مصراع و گر گردون به پيچاند سر از احكام او يكدر
(
فرهنگ رشیدی
, ص655)
sourceLink

به فتح اول و سكون ثانى در خانه و سراى و امثال آن باشد و به عربى باب گويند و دره و كوه را نيز گفته‌اند و به معنى كرت و مرتبه هم هست و بابى كه در كتابها مى‌نويسند چنان كه كتابى در احكام دين زردشت هست مشتمل بر صد باب و آن را صد در نام نهاده‌اند و نوع و جنس را نيز گويند و به معنى دريدن و پاره پاره كردن باشد و امر بر پاره كردن هم هست يعنى بدر و فاعل دريدن را هم مى‌گويند وقتى كه مركب شود همچو پرده در و نوعى از مرغ صحرائى را گويند و آن را سحرور خوانند با سين و حا و راى بى‌نقطه بر وزن فغفور و پشته را نيز گويند كه به عربى بق خوانند و به معنى درون باشد كه نقيض بيرون است چنان كه گويند در خانه رفت يعنى به درون خانه رفت و نام ميوه و ثمر درختى است كه آن را توت سه گل گويند و به عربى ثمرة العليق خوانند و برگ و ثمر آن را با هم بجوشانند و بدان ريش رنگ كنند و به ضم اول در عربى به معنى گوهر باشد.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص373)
sourceLink

- [بفتح] باب و ديگر درۀ كوه را نيز گويند . هم او گويد : شعر چون نافۀ مشك نارسيده لاله همه كوه و درگرفته و بمعنى كرت و مرتبه نيز آمده، مثال اين معنى عبد الواسع جبلى گويد: بيت اگر گيتى بگرداند رخ از فرمان او يكره و گر گردون به پيچاند سر از احكام او يكدر و بمعنى درون نيز آمده گويند در خانه رفت و بمعنى درنده و امر بدريدن نيز باشد .
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص524)
sourceLink

در خانه و بمعنى دره كوه عبد الواسع جبلى كفته ايا ميرى كه از كرز و سنان و تيغ و پيكانت بود پيوسته اندر پيشه و دريا و كوه و در هژبران را شكسته تن نهنكان را كفيده دل پلنكان را كسسته دم كو زنان را دريده بر ديكر بمعنى مرتبه و بونت باشد مانند يكبار و ديكر بمعنى باب عربى كه بمعنى درست و در كتابها نويسند چنانكه كتابى از حكماى عجم كه پيرو زردشت بوده‌اند هست مشتمل بر صد باب و آن را صد در كويند و بمعنى دريدن و پاره كردن چنانكه اژدر درو صفدر و پرده درو اين بيشتر تركيب خواهد و بمعنى درون نقيض بيرون چنانكه در خانه رفت يعنى درون خانه رفت و بمعنى نوع و جنس فردوسى كفته من از هر درى كفته دارم بسى شنيدست كفتار من هر كسى و اين نيز بمعنى باب است چنانكه من نيز كفته‌ام داورى را دوش ز انجم انجمن كرد آفتاب وز سر انديشه از هر در سخن كرد آفتاب و ازين در يعنى ازين قسم و ازين نوع و كاهى بمعنى درون و ظرف چون كويند بائى بر آن بيفزاييد مانند آنكه ببستان در با بباغ دريا بخانه دريا بجام دريا به پيمانه درو شواهد آن در اشعار بسيار است و كاهى براى زينت الف و نونى بر آن بيفزايند بباغ اندر كويند سرو نديدم چو تو بكاشمر اندر من كفته‌ام لؤلؤ ناسفته بين و بشكرش اندر لاله بشكفته بين بعنبرش اندر و از اين در شواهد در ابيات بسيار است
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص369)
sourceLink

[فارسی‏] كلمۀ ارتباط بمعنى درون و ميان و در ميان و فى و ما بين. و بر و بالا و على وفرا و فوق. و از و من. و براى و به و بهر و از براى. و نزد و عند و نزديك و سوى. و تا و بقدر. و پيش و روبروى. و خلاف و ضد. و با و مع. و زير و تحت. و بدرازى و طولا. و پس و بعد. ¦¦
[اسم‏] [فارسی‏] باز شد گاهى كه در ديوار و جرز قرار مى‌دهند جهة عبور و مرور و باب. و دروازه. و معبر و مدخل. و باب و فصل از هر كتاب. و كتاب زند. و مطب و معنى. و راه و طريقه و روش و رسم. و نوع و جنس و قسم. و نوبت و كرت. و پايه و مرتبه و درجه. و يك نوع مرغ صح ¦¦
[صفت‏] [فارسی‏] درنده و پاره كننده و هميشه بطور تركيب در آخر اسم درمى‌آيد مانند صفدر و پرده در.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1473)
sourceLink

معروف.
(
فرهنگ قواس
, ص124)
sourceLink

در

(اسم) باب.آنچه از قطعات تخته يا از صفحات آهن و غيره سازند معمولاً به شكل مربع مستطيل و آن را داخل چهار چوبى به پاشنه يا لولا نصب مى‌كنند و بر مدخل يا مخرج خانه، سرا، اطاق، راهرو و جز آن كار مى‌گذارند تا مانع درآمدن و در رفتن كسى يا چيزى شود.|| گشادگى كه در ديوار و جرز قرار دهند جهت عبور و مرور.معبر.گذرگاه.گذرجاى.باب. راه.|| پيش خانه و برابر مدخل خانه. توسعاً، خود خانه.|| دهان.دهانه.مدخل: در دهانت را ببند.|| دروازه.در بزرگ كه بر مدخل شهر يا قلعه نشانند.درب. || مقابل دروازۀ شهر.پشت باروى شهر بدان موضع كه مدخل شهر باشد.برابر شهر و دروازۀ آن.|| توسعاً، حد و مرز ناحيه.ناحيه يا شهرى از كشورى كه از آنجا به كشور و ناحيه و مملكت ديگر درآيند.|| چيزى كه بر مدخل و گذر يا دهانۀ ظرفى قرار دهند.سرپوش.قاپاق. آنچه دهانۀ چيزى يا ظرفى را بپوشاند: در بطرى، در ديگ، در قوطى.|| درگاه. دربار.پايتخت.حضرت.|| باب (در كتاب).فصل.بخشى از كتاب كه مؤلف از بخش‌هاى ديگر ممتاز كرده باشد. || طريق.راه.وسيله.راه دسترسى به چيزى يا جايى: در آشتى.|| موضوع. مقوله.مبحث.بابت.امر.گونه.قسم.وجه. روى.|| در اول مصادر اين لفظ گاه به معنى ميان و درون و داخل است: درآمدن (-داخل شدن).گاهى به معنى بيرون، چون درآمدن (-برآمدن و بيرون شدن). گاه علامت تأكيدست و ابرام و شدت و سختى را مى‌رساند: درايستادن و درنگريستن و درخواستن.گاه افادۀ معنى مغاكى كند، چون درنشاندن (درنشاندن نگين در حلقه) و گاه معنى سرعت و چالاكى ملحوظ باشد، چون زاغ درگرفتن.|| بيرون.خارج: به در بردن.به در رفتن. -درِ بار؛ در بارگاه.مدخل بارگاه. -در بار گشادن؛ راه دادن كه بار يابند و به حضور آيند. -در باغ سبز نشان دادن؛ با وعده‌هاى پوچ كسى را فريفتن. -دربه‌در؛ از درى به درى. -|| كنايه است از آواره و بى‌خانمان. -|| جزء به جزء.نكته به نكته. -در به دگر (ديگر) سوى داشتن؛ روى به جانب مخالف داشتن. -|| مجازاً، دليل ديگرى داشتن. -در به روى خود بستن؛ گوشه گرفتن.از مردم دورى كردن. -در به روى كسى بستن؛ او را به حضور نپذيرفتن. -در به روى همان (يك) پاشنه چرخيدن؛ ثابت ماندن وضع.تغييرى در شرايط ايجاد نشدن. -در جايى تخته بودن (شدن)؛ تعطيل بودن (شدن) آنجا. -در جايى را تخته كردن؛ تعطيل كردن آنجا. -در چيزى ديدن؛ به آن واصل و ملحق شدن و رسيدن. -در چيزى يا امرى كوفتن؛ بدان راه رفتن.بدان امر مبادرت ورزيدن. -در خانه كسى را كوبيدن؛ براى كارى به او مراجعه كردن. -در خروجى؛ درى كه براى خارج شدن از جايى اختصاص يافته است و نمى‌توان از آن داخل شد.مقابل در ورودى. -در دولنگه؛ درى كه دو لت يا مصراع داشته باشد كه هر دو روى يك چهارچوب نصب شده‌اند و موقع بسته شدن محاذى هم قرار مى‌گيرند. -در دهن را چفت كردن؛ (با تمسخر) حرف نزدن و خاموش شدن: در دهنت را چفت كن. -در دهن را گذاشتن؛ در دهن را چفت كردن. -در را از پاشنه درآوردن؛ محكم و پشت سر هم در زدن. -|| سماجت كردن در خواسته‌اى با مراجعۀ مكرر به آنجا. -در سخن اندرگشادن؛ مكالمه آغاز كردن.لب به سخن گشودن. -در عيد؛ گيراگير حلول عيد.تنگ فرارسيدن آن.نزديك آن. -در كشويى؛ درى كه آن را با كشيدن به سمت چپ يا راست باز و بسته مى‌كنند. -در كوزه گذاشتن و آبش را خوردن؛ (با تمسخر) هيچ ارزشى نداشتن چيز موردنظر.مسلم بودن بى‌ارزشى چيزى: ليسانست را بگذار در كوزه آبش را بخور. -در كيسه را شل كردن؛ سر كيسه را شل كردن.براى پيش بردن مقصودى به ناچار پول خرج كردن.رشوه دادن. -در گوشى حرف زدن؛ آهسته و كنار گوش كسى صحبت كردن تا ديگران نشنوند. -در مخفى؛ درى پنهانى در خانه يا جايى كه به هنگام ضرورت از آن وارد يا خارج مى‌شوند و اشخاص بيگانه آن را بلد نيستند. -در و تخته با هم جور بودن؛ بسيار سازگار و موافق هم بودن دو نفر. -در و تخته را با هم جور كردن؛ اشخاص يا اشياى موافق و سازگار را يك جا جمع كردن: خدا نجار نيست اما خوب در و تخته را با هم جور مى‌كند. -در ورودى؛ درى كه براى ورود به جايى اختصاص يافته است.مقابل در خروجى. -درى به تخته خوردن؛ اتفاق مساعدى به طور غير مترقبه براى كسى پيش آمدن و بخت به او روآوردن: درى به تخته خورد و پدر ما شد رئيس اداره. -از اين در؛ از اين جهت. -از درِ؛ از راهِ‌.از طريقِ‌. -|| لايقِ‌.سزاوارِ.درخورِ.زيبندۀ. سزاى.شايستۀ. -از در تو نيامدن؛ مجازاً و به طنز، بسيار فربه و چاق بودن. -از در چيزى درآمدن؛ در پى آن بودن. از آن راه وارد شدن: از در صلح درآمدن. -از در چيزى شدن؛ از آن راه ورود كردن.از آن طريق و مدخل در آمدن.از آن راه آغاز كردن. -از در ديگر وارد شدن؛ عوض كردن طرح، نقشه يا پيشنهاد خود. -از هر در؛ از هر شكل.از هرگونه.از هر نوع. -|| دربارۀ هر چيز.دربارۀ هر مطلبى. -از هيچ در؛ از هيچ مقوله و نوع. -ازين در؛ ازين باب. -اين در و آن در زدن؛ براى رفع مشكلى به جاهاى بسيار مراجعه كردن و به هر وسيله‌اى روى آوردن. -با در باز بودن؛ در باز داشتن.در گشاده داشتن.آمادگى پذيرفتن مهمان داشتن. كنايه است از سخاوت و نان‌دهى صاحب خانه بى قيد و شرط. -بر در؛ در خدمت. -بر در ماندن؛ بار نيافتن.اجازۀ ورود نيافتن. -به درآمدن؛ خارج شدن. -به درآوردن؛ خارج كردن. -به در بسته خوردن؛ نتيجه ندادن تلاش‌هاى بسيار كسى. -به در جستن؛ شتابان بيرون رفتن. -به دركردن؛ بيرون آوردن. -|| خارج كردن. -به در گفتن تا ديوار بشنود؛ مقصود خود را به طور غير مستقيم بيان كردن. براى فهماندن مطلبى به كسى، آن را در حضور او به ديگرى گفتن. -به هر درى زدن؛ اين در و آن در زدن. -همۀ درها را بسته ديدن (يافتن)؛ پس از تلاش زياد هيچ راه و وسيله‌اى براى حصول به مقصود نيافتن. -يك در؛ يك ره.يك نوبت.يك بار.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1248)
sourceLink

(اسم) درۀ كوه.← درّه. -در آسمان؛ آسمان دره.مجره. كهكشان.راه مكه. -در و دشت؛ دره و بيابان. ¦¦
(حرف اضافه) ظرفيت را رساند خواه ظرفيت مكانى و خواه زمانى، و آن يا حسى و واقعى است و يا فرضى و عقلى.كلمۀ ارتباط است به معنى درون، ميان، در ميان، فى و مابين.فى.جوف: در خانه، در شهر و غيره.|| گاه پيش از اسم حرف اضافۀ «ب، به» و بعد از آن حرف اضافۀ «در» مى‌آمده و معنى تأكيد يا زينت داشته است: بدو در.به شهر در.|| بر سر افعال و مصادر اضافه مى‌شود و معنى دخول، ورود و غيره مى‌دهد يا به معنى تأكيد و شدت فعل است.درآمدن. دررفتن.درآويختن.درگرفتن.|| به معنى «بر» و «به»: انگشتر در انگشت كرد.در گوشه‌اى گريخت.|| قرينِ‌.درونِ‌: در شگفت.در گمان بودن.|| گاه اتصال و كثرت را مى‌رساند.پىِ‌.دنبال: پشت در پشت.صحرا در صحرا.دشت در دشت. || سوىِ‌.به سوىِ‌.الى: در كسى گريختن. || ضرب به.ضرب اندر.مضروب فى: پنج در پنج؛ پنج ضرب در پنج.صد در صد؛ صد ضرب اندر صد.|| راجع به.در خصوصِ‌: در اين كار بايد انديشيد.|| به تاريخ.فى.به: در سال 1252 در پانزدهم.شهريور ماه.|| هنگام.(ظرف زمان): در سه روز.|| براى فور و استعجال است.در پاره‌اى تركيبات افادۀ فوريت كند: درحال.دردم.
(
لغت نامه دهخدا
, ص1249)
sourceLink

ضرب المثل در

چو دولت خواهد آمده‌اى بند را همه بيگانگانش خويش گردند چو برگرديد روز نيكبختى در و ديوار بر وى نيش گردند.

ابن يمين.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص647)
sourceLink

عدل تو ظلم و فتنه را نعل گرفت لاجرم - هر دو چو نعل مانده اند از تو به چارميخ در

مجير بيلقانى و در تداول امروز با قولها و قرارها و عده‌اى را استوار كردن يا دعوى را با اسناد و ادله محكم ساختن چاره بسى جاى بهتر ز زور (بهر كار در زور كردن مشور كه...) اسدى. نظير: بخنديد و با او چنين گفت شاه كه چاره به از جنگ اى نيك‌خواه. فردوسى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص605)
sourceLink

هر كه خر است ما پالانش هستيم؛ هر كه خر شد ما پالانيم،هر كه در شد ما دالانيم

رجوع شود به:هر كه خر شد ما پالانيم.
(
فرهنگ عوام
, ص647)
sourceLink

در به تخته خوردن، درى به تخته خوردن، درى به تخته و تخته اى به در خوردن

اتفاق افتادن.ناگهان پيش آمدى شدن.مثال:درى بتخته خورد و اوضاع زمان دگرگون شد تا ما توانستيم رقيب خود را از ميدان بدر كنيم.
(
فرهنگ عوام
, ص253)
sourceLink

اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود - هركه فكرت نكند نقش بود بر ديوار

سعدى. نظير: برگ درختان سبز در نظر هوشيار هر ورقش دفتريست معرفت كردگار. سعدى.
(
امثال و حکم
, ص340)
sourceLink

برو اى گداى مسكين در ديگرى طلب كن - كه هزار بار گفتى و نيامدت جوابى

سعدى.
(
امثال و حکم
, ص428)
sourceLink

دو تا در را كه پهلوى هم ميگذارند براى اين است كه به درد هم برسند

(
فرهنگ عوام
, ص291)
sourceLink

تبرك از در قاضى چو بازآوردى - ديانت از در ديگر برون رود ناچار

سعدى. رجوع به: زاهد كه درم...، شود.
(
امثال و حکم
, ص541)
sourceLink

چو در بسته باشد چه داند كسى كه گوهرفروش است يا پيله‌ور.

(زبان در دهان اى خردمند چيست كليد در گنج صاحب هنر...) سعدى. نظير: فضل و هنر ضايعست تا ننمايند عود بر آتش نهند و مشك بسايند. سعدى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص645)
sourceLink

چو تير از ره بخواهد تافتن سر پديد آيد در آهنگ كمان در.

ويس و رامين.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص638)
sourceLink

تا نپرسندت مگو از هيچ باب - تا نخوانندت مرو بر هيچ در

نظير: تات نپرسند همى باش گنگ تات نخوانند همى باش لنگ. مسعود سعد. سخن تا نپرسند لب بسته دار گهر نشكنى تيشه آهسته دار. نظامى. تا ندهندت مستان گر وفاست تا ننيوشند مگو گر دعاست. نظامى. با ملوك ناپرسيده مگو و كار ايشان نافرموده مكن. مرزبان‌نامه. و رجوع به اگر طوطى...، شود.
(
امثال و حکم
, ص538)
sourceLink

بدر ميزند كه ديوار بشنودبه در ميگويم ديوار تو گوش كن

به منظور تعذير يا تنبيه كسى،بديگرى گوشه و كنايه زدن يا تغير و پرخاش نمودن.
(
فرهنگ عوام
, ص95)
sourceLink

به درها بر نگهبانان هشيار - بسى بهتر ز قفل و بند بسيار

ويس و رامين.
(
امثال و حکم
, ص403)
sourceLink

چو با دل زبان را بود راستى ببندد ز هر سو در كاستى .

فردوسى. رجوع به: اگر خواهى از هر دو سر آبروى...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص631)
sourceLink

ايزد هرگز درى نبندد بر تو تا صد ديگر به بهترى نگشايد

نقل از اسرار التوحيد. نظير: خدا گر ببندد ز حكمت درى ز رحمت گشايد در ديگرى. سعدى. ايزد همه ساله است با مردم راد بر مرد درى نبست تا ده نگشايد ما را بدل خاربنى سروى داد برداشت چراغكى و شمعى بنهاد. قطران. باشم تا نيز چه آيد دگر مادر تقدير چه زايد دگر باردگر نيز بگردد فلك موعظتى نيز نماند دگر شاد بدانم كه چو بندد درى ايزدمان بازگشايد دگر. ابو المظفر مكى پنجهرى از آن زمان كه فكندند چرخرا بنياد درى نه بست زمانه كه ديگرى نگشاد هريكى را عوض دهد هفتاد گر درى بست بر تو ده بگشاد. سنائى. رجوع به از پى هر گريه آخر...، شود.
(
امثال و حکم
, ص325)
sourceLink

چو پرخاش بينى تحمل بيار كه سهلى ببندد در كارزار.

سعدى. نظير: لطافت كن آنجا كه بينى ستيز نبرد قز نرمرا تيغ تيز. سعدى. رجوع به: حلم حق شو...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص636)
sourceLink

هر كه در است من دالانشم، هر كه خر است من پالانشم

رجوع شود به مثل:هركس خر است...
(
فرهنگ عوام
, ص648)
sourceLink

آدمى را درين كهن برزخ - هم ز مطبخ دريست در دوزخ

(هر كش امروز قبله مطبخ شد دانكه فرداش جاى دوزخ شد....) . سنائى. نظير: شكم بند دست است و زنجير پاى شكم بنده كمتر پرستد خداى . سعدى.
(
امثال و حکم
, ص28)
sourceLink

براى آدم بدبخت از در و ديوار ميرسد(يا)ميبارد

همانند:بدبخت اگر مسجد آئينه بسازد،يا طاق فرود آيد و يا قبله كج آيد-بخت چو برگشت پالوده دندان بشكند.
(
فرهنگ عوام
, ص97)
sourceLink

انگشت به در كسى مزن تا در تو به مشت نكوبند

جامع التمثيل. تمثل: انگشت مكن رنجه بدر كوفتن كس تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشت. ناصر خسرو مكوب در كسى را تا نكوبند درت را. رجوع به: از مكافات عمل...، شود.
(
امثال و حکم
, ص306)
sourceLink

چه به من گو چه به در گو چه به خر گو.

نظير: لاابالى چه كند دفتر دانائى را. رجوع به: سعدى اثر كند...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص673)
sourceLink

چو گل نباشد در باغ هم خوش است خويد.

(اگرچه قافيه يابد خلل ولى به مثل...) قاآنى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص653)
sourceLink

يك گوشش در است و يك گوشش دروازه

يك گوش را در كن يك را دروازه؛رجوع شود به:از اين گوش ميشنود و از آن گوش بدر مى‌كند.
(
فرهنگ عوام
, ص687)
sourceLink

تو كه در ندارى دربان چه ميكنى‌؟

(
فرهنگ عوام
, ص171)
sourceLink

نزن در كسی را تا نزنند درت را

همانند: رنجه مكن مشت بدر كوفتن كس تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشت.
(
فرهنگ عوام
, ص606)
sourceLink

اندوه از درهاى بزرگ بيشتر درآيد

نظير: مثل زنند كرا سر بزرگ درد بزرگ. ابو حنيفۀ اسكافى. هركه بامش بيش برفش بيشتر. و رجوع به: آسوده كسى كه...، شود.
(
امثال و حکم
, ص299)
sourceLink

چنار در خانه شان را نمى بيند.

نهايت معجب و متكبر شده است. نظير: چشم بزرگان تنگ است
(
امثال و حکم
, ج2 , ص617)
sourceLink

اين سخن را در به كوى ديگر است

روش كنونى شما روشى نو و بى‌سابقه و مولد بدگمانى و سوءظن باشد. تمثل: نه مرا خوش بنوازى نه مرا بوسه دهى اين سخن دارد جانا بدگر كوى درى. فرخى.
(
امثال و حکم
, ص335)
sourceLink

آن در كه خداى بست نگشايد كس

(رو كاينۀ بخت تو نزدايد كس. روزيت نكاهد و نيفزايد كس با آنچه كند خداى برنايد كس...) مسعود سعد.
(
امثال و حکم
, ص52)
sourceLink

از بام خواندن و از در راندن

همانند تعارف شاه عبد العظيمى، (از بام خانه به كسى گفتن بفرماييد و در خانه را به رويش نگشودن).
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص45)
sourceLink

به در مى‌گويم،اى ديوار بشنو

(ندارم اختيار گريه امشب...)سليم تهرانى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص167)
sourceLink

آستان در خانه‌اش بلند است

دست كسى باو نمى‌رسد.
(
فرهنگ عوام
, ص21)
sourceLink

سرى نيست كه سفت در نشود

(«سفت» به ضم سين و سكون ف و ت بمعنى پاشنۀ در خانه يا در اتاق است)و مراد اينكه انسان مى‌ميرد و جسمش خاك ميشود و خاك سرش زير پاشنه در ميرود و لنگۀ در هر دم بر روى آن ميگردد،درين صورت كبر و منى فروختن كار مردم خردمند نيست.
(
فرهنگ عوام
, ص354)
sourceLink

در و تخته را مهر كردن

سكوت كردن در امرى.دست كشيدن از كارى. مثال در مورد اول:از هر گونه ادعائى كه داشت درگذشت و در و تخته‌ها را مهر كرد.مثال در مورد دوم:در و تختۀ كاسبى خود را مهر كرد و در گوشۀ خانه‌اش انزوا اختيار كرد.
(
فرهنگ عوام
, ص260)
sourceLink

از اين در بآن در زدن

طفره رفتن- تلاش و تقلا كردن.مثال:براى پيشرفت مقصود خودش،خيلى باين در و آن در ميزند، بلكه بهزار در ميزند.
(
فرهنگ عوام
, ص39)
sourceLink

حرامست تيمم به در يم

(تا درگه او يابى نگذر بدر كس زيرا كه...) منسوب برودكى. رجوع به: تيمم باطل است...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص691)
sourceLink

لنگه در قزاقخانه

به چيز سقط و سنگين و بى‌مصرف گويند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص652)
sourceLink

در في الاصطلاح

در

بَابٌ‌. ¦¦
في، حَولَ‌.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص59)
sourceLink

در: وسيله‌اى باز و بسته شونده در ورودى و خروجى مكانى، محلّ ورود و خروج از مكانى. احكام آن در بابهاى صلات، حج، صلح، صيد و ذباحه و حدود آمده است. صلات: بنابر قول برخى، نمازگزاردن در برابر درِ باز مكروه است.(1) حج: مستحب است كسى كه مى‌خواهد وارد مسجد الحرام گردد، مقابلِ در ورودى بايستد و دعاى وارد شده را بخواند؛(2)چنان كه مستحب است از باب بنى شيبه ( ← باب بنى شيبه) داخل شود.(3) همچنين پس از ورود به مسجد، مستحب است مقابلِ درِ كعبه هنگام ورود به آن بايستد و ضمن گرفتن حلقۀ آن دعاى وارد شده را بخواند.(4) خروج از مسجد الحرام از باب حنّاطين ( ← باب حنّاطين) مستحب است؛(5)چنان كه مستحب است پس از طواف و نماز آن، براى رفتن به صفا جهت سعى از درِ مقابل حجر الاسود خارج شود.(6)البته امروزه با توسعۀ مسجد الحرام چنين درى بين صفا و مسجد وجود ندارد و آن قسمت ضميمۀ مسجد شده است. مستحب است حج گزار هنگام وداع كعبه دستش را بر درِ كعبه بگذارد و بگويد: «المِسْكِينُ عَلىٰ بابِكَ فَتَصَدَّقْ عَلَيهِ بِالجَنَّةِ‌».(7) ايستادن بر در مشاهد مشرّفه ( ← مشاهد مشرّفه) و خواندن دعاهاى مأثور و اذن دخول، مستحب است.(8) ورود به مسجد النّبى صلّى اللّٰه عليه و آله از باب جبرئيل ( ← باب جبرئيل) مستحب است.(9) بنابر قول مشهور، بر اهالى مكّه مكروه است با قرار دادن در و مانند آن براى خانه‌هاى خود مانع ورود حاجيان به آنها گردند. از برخى قدما حرمت آن نقل شده است.(10) صلح: تمامى كسانى كه درِ خانه‌هايشان به كوچۀ بن بست باز مى‌شود؛ در مالكيّت آن مشتركند. بر خلاف كسى كه تنها ديوار خانه‌اش به سمت كوچه است، بدون آنكه درى به آن باز باشد. مالك چنين خانه‌اى نمى‌تواند بدون اجازۀ آنان درى به كوچه باز كند(11)( ← بن بست). باز كردن در به كوچۀ غير بن بست جايز است؛ خواه قبل از آن در ديگرى گشوده باشد يا نه.(12) صيد و ذباحه: در اينكه به صرف بستن در بر روى صيد ( ← صيد) تملّك حاصل مى‌شود يا نه، اختلاف است.(13) حدود: سرقت از خانۀ در بسته، سرقت از حرز ( ← حرز) محسوب مى‌شود و در صورت باز بودن در منزل، با وجود انسانى بيدار در آن اختلاف است. منشأ اختلاف، حرز بودنِ نگاه و مراقبت است.(14)در اينكه سرقت در و قطعات آن، سرقت از حرز به شمار مى‌رود يا نه، اختلاف است.(15) (1) الحدائق الناضرة 236/7-238. (2) 96/16. (3) جواهر الكلام 283/19. (4) الحدائق الناضرة 338/17. (5) جواهر الكلام 66/20. (6) 413/19. (7) 55/20. (8) 101. (9) الدروس الشرعية 19/2. (10) الحدائق الناضرة 350/17. (11) منهاج الصالحين (خويى) 160/2-161. (12) جواهر الكلام 246/26. (13) مسالك الافهام 523/11؛ مجمع الفائدة 54/11. (14) مجمع الفائدة 246/13؛ كشف اللثام 614/10؛ غاية المراد 253/4. (15) جواهر الكلام 514/41-515.
(
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت
, ج3 , ص590)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.